خانه وبلاگ
تماس با نویسنده
نویسنده وبلاگ
ندا
آرشیو وبلاگ
خرداد ۸٩
دی ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
بهمن ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
فروردین ۸٧
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
لینک دوستان
کهربا
عاشق تنها
پسر ضايع کنی
دختر ايروونی
دخترم آيسان
کامپيوتر
نگاه من
ترفند
عشق لطيف
طوطیا
پايگاه تخصصی ازدواج
بچه های تنها
ضد پسر
ورود آقایونه بی جنبه ممنوع
سیما سر کش
داستانهای تخيليه من و اژدها
دارک رپ
دکوراسيون
مراغه : فن آوری اطلاعات
باشگاه کار
مراغه : اطلاع رسانی
دانلود کتب علمی و ادبی
گرافيک..وب
گرافيک
عشق من فتوشاپ
گرافيست
مراغه : گالری
مراغه : کتابخانه مجازی
طراحی صفحه وب
کارگاه طراهی قالب
آرام تر از سکوت
تن تار مجذوب
بازارها
مدل لباس ۱
مدل لباس ۲
آرياز
ستاره سينما : آتنه
بيا تو باحال
دفتر انشا يه روستايی
اس ام اس
سکوت
روزهايی که به آسانی گذشت
سرای کهن من
راهی آسان برای پولدار شدن
دفتر سبز
از هر دری سخنی
گپ
شبکه کامیوتر
خبرستان علیرضا
نصف
تولد
کد خدا و اهالی ده
عشقک
علی لاو گود
ميرزای ايرانی
آريان
من پشت هيچستانم
ايليا پسر
بی نام ونشان
بغض سرما
خانه دوست کجاست ؟
عدالت خانه
همدلی
دلتنگی های شبانه
کامران نجف زاده
جهاد دانشگاهی آ.ش
مزون عروس
موسيقی ايرانی
وبلاگ سازها
زندگی بهتر
مولانا رومی
راه زرتشت
شهر فرهنگ و هنر
ترجمه ترانه های عربی
زناشويی
اايران رشد:پايگاه خبری تحليلي
مدل لباس: گالری عکس سارا
عکس بازيگران ايروونی
عشق معنوی
درخشش ابدی یک ذهن زیبا
خفن
جک و اس ام اس
اینجا ما برای شما مینویسیم
تنهاترین سردار
خاطرات مراغه به روایت عکس
خاطرات مراغه به روایت عکس
اس ام اس و جک های مشتی
ليست وبلاگ هاي فارسي
قالب هاي وبلاگ
لینکدونی
دوست یابی سالم
خرید اینترنتی
طراحی وب
طرفداران پرشین بلاگ
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان

سلامممممممممممممممممممممممممم
دوستان عزیزبعد از قرن ها بالاخره وبلاگمُ آپ میکنم تا یه وقت از نبودم نگران نشین ( البته نمیدونم دوستی برام باقی مونده یا نه
) . راستش در خلال گردش در دهکده ء جهانی به شعری به شرح زیر بر خوردم که حیفم اومد تو بلاگم ننویسم ،دوستِ عزیز ِ شاعرمون میگه
:
اهل دانشگاهم
رشته ام علافیست
جیبهایم خالی ست
پدری دارم حسرتش یک شب خواب!
دوستانی همه از دم ناباب
وخدایی که مرا کرده جواب.
اهل دانشگاهم
قبلهام استاد است
جانمازم نمره!
خوب میفهمم
سهم آینده من بیکاریست
من نمیدانم که چرا میگویند
مرد تاجر خوب است
و مهندس بیکار
وچرا در وسط سفره ما مدرک نیست!
(چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید)
باید از آدم دانا ترسید!
باید از قیمت دانش نالید!
وبه آنها فهماند
که من اینجا فهم را فهمیدم
من به گور پدر علم و هنر خندیدم
عرض تسلیت بر شهادت جان سوز سالار شهیدان ، شاه بی سر حسین (ع) و هفتاد ودو پروانه عاشق به قول شاعر: هفتاد و دو پروانه پروانه فرزانه شمع رخ حق دیدند رفتند چه فرزانه رفتند همه مه رویان لا حول ولا گویان از ساغر دل داده مدهوش و افتاده از پیر خراباتش تا کودک دردانه این نی که فنا باشد در عین بقا باشد از کالبد خاکی تا کودک شش ماهه خواهی که شوی کامل آن مرحله ها طی کن این سلسله ها سالک خالی نکند شانه
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸۸/۱٠/٦ - ندا
سلام
، دوستای خوبم باید یه نکته ای رو به سمع و نظرتون برسونم که دونستنش خالی از لطف نیست
،،، بدانید و آگاه باشید که من بازم کتاب خوندم
،
یه کتاب که برای گروه سنی ِ کودکان نوشته شده ، ولی از اونجایی که کودک درون بندهء حقیر هنوزم که هنوز ِ داره به کودکی ِ خودش ادامه میده ، این کتاب به عنوان جالب ترین کتاب از بین کتب خوانده شده ء این حانب در ذهن این حقیر ثبت شده ، برای همین پیشنهاد میکنم اگه کودک درون شما هم داره از کودکی ِ خودش لذّت میبره ، شما هم این پست ُ بخونین
، ماجرای جالبیه،اگه تا آخر بخونین حتما ً خوشتون میآد
،الهام راستی تو کتابش میگه :
من اولش یه نقطه بودم توی ِ یه دایره ء بزرگ
خیلی فکر کردم
: شاید دانه ای در دل یه سیب ِ سرخ ِ خوشگل هستم ، که همسایه ء یه کرم کوچولو ِ
، امّامن فقط یه نقطه بودم توی دایره ء بزرگ ، اونجا نه سیب ِ سرخ بود نه دانه و نه حتی یه کرم ِ کوچولو
.
بازم فکر کردم
: شاید یه پولک ِ ریز ِ نقره ای هستم ، روی تن ِ ماهی ِ سیاه ِ کوچولو که می خواد از برکه ء کوچیکش به دریا بره
، امّا من فقط یه نقطه بودم توی دایره ء بزرگ . اونجا نه برکه ای بود ، نه ماهی ِ سیاه ِ کوچولو و نه حتی یه قورباغه
.
باز هم فکر کردم
شاید یه خال روی سینه ء یه پرنده ء مهاجر هستم ، توی یه جنگل ِ سر سبز و قشنگ که می خواد یه روز ِ همه ء دنیا رو بگرده
، امّا من فقط یه نقطه بودم تو یه دایره ء بزرگ ، اونجا نه جنگل ِ سر سبز بود ، نه پرنده ء مهاجر و نه حتی یه قاصدک که با باد توی ِ آسمون بچرخه
.
باز هم فکر کردم ....
تا اینکه اتفاق تازه ای افتاد
: توی ِ گردی ِ بالا ، دو تا چشم در آوردم
،امّا توی اون دایره ء بزرگ ، هیچ چی برای دیدن نبود
... یه روز دو تا دست با انگشت های کوچیک در آوردم
، امّا توی اون دایره ء بزرگ کاری برای انجام دادن نداشتم
... توی همین روزا یا شبا بود که دو تا پای تُپُل با انگشتای کوچولو در آوردم
، امّا توی اون دایره ء بزرگ جایی برای رفتن نداشتم
... و همینطوری گذشت و گذشت و من صاحب ِ یه بینی ِ گرد و یه دهان ِ خندان شدم
، ولی حیف که چیزی برای بوییدن و خندیدن نبود
.
یه شب صدای عجیبی مثل ِ تاپ تاپ تاپ شنیدم . واااااااااااای ! من داشتم صدای قلب ِ مامانم رو میشنیدم
. یه کم که گذشت دیگه من تو اون دایره ء بزرگ حتی جایی برای فکر کردن هم نداشتم
.... تا اینکه انگار خبرهایی شده بود
.
وااااااااااای ! چقدر اینجا بزرگه !

حالا دیگه با چشام دنیا رو میدیدم و با دستام گلها رو نوازش میکردم و با ...
ولی پس اون نقطه چی بود
اون نقطه چی شد
من کی ام
تا اون موقع که توی دایره ء بزرگ بودم هر چیزی میتونستم باشم ،امّا حالا ...
یه کم فکر کردم و فهمیدم ... حالا اون نقطه قلب ِ منه
، اونجا جای دوست داشتن ِ
، حالا من پرنده ام ، ماهی ام ، سیبم ، ستاره ام ، حالا من ... 

ولی اولش من یه نقطه بودم تو یه دایره ء بزرگ
چه خوبه که ما آدمها بدونیم چی بودیم و از چی به وجود اومدیم و حالا چی شدیم ، همه خوب میدونیم که خدا ما رو از ماده ء کثیفی خلق کرده و تبدیل به اشرف مخلوقات کرده و بعد از آفرینش ما به خودش احسنت فرستاده ، حالا چقدر خوب میشه که ما آدمهای سر تا پا تقصیر قدر بدونیم ُ حمد خدا رو به جا بیاریم بدون ِ این که بهونه گیری های الکی کنیم .
ماه رمضون مبارک
نماز روزه هاتون قبول
سلام
، حال و احوال دوستای من چطوره ؟ خوب هستین که ایشالّا ؟ داشتم بعد از مدّتهای مَدید به نت گردی و وب گردی می پرداختم
که به یه مطلب ِ جالب ِ توجه و افتخار آمیزی رسیدم ، حیفم اومد که دوستای خوبم از خوندن این مطلب بی نسیب بمونن ، خیلی جالب و غرور انگیز و در عین حال تأسف بر انگیزه
، خودتون بخونین ، متوجه میشین ، چون ممکنه توضیحات و تفاسیر اضافی ، باعث تخته شدن در وبلاگ و به باد دادن سر ِ سبز بنده بشه
.... نویسنده ء این مطلب محترم میگه :
" در تصاویر حکاکی شده بر سنگهای تخت جمشید هیچکس عصبانی نیست ! و هیچکس سوار بر اسب نیست ! هیچ کس را در حال تعظیم نمی بینی ! برده داری مرسوم نیست ! در بین این همه پیکر تراشیده شده حتی یک تصویر برهنه نیست ! "
من مثل همیشه بازم با مطالب متناقض اومدم ، یه کم شِکوهِ وُ شکایت ، یه خورده از عرفان و تجرّد ، یه کمی هم تاریخ ، یه کوچولو هم شیرینیه لطیفه
، خوب چی کار کنم حرف تو این دهنم نمیمونه ، مجبورم بیام این تو بنویسم دیگه ، به جان خودم اگه برین پشت سرم غیبت کنین میسپارمتون به کِرامُ الکاتِبین ، شوخی کردم راحت باشین هر چی میخواین بگین نوش جونتون
.
چند روزی بود از بی کاری حوصله ام سر رفته بود
، کتاب خوب هم در دسترس نداشتم ، از قضا خدا با هام سر ِ یاری داشت و تو خونه ء خاله زیبا چشمم ُ دوختوند به کتاب مولانا
، چشمتون روز بد نبینه با کلّی گیس و گیس کشی تونستم کتاب ُ از چنگال تیز خاله ام بیرون بکشم ُ پا بذارم به فرار ، باورتون نمیشه چه گنجینه ای الان تو چنگمه
، مولانا چه قدر جالب لُب کلام رو تو قالب شعر آورده ، من یکی از قصه هاش و واستون تعریف میکنم ، تا دور هَمیم خوش باشیم
.
ماجرا از این قراره که یه سوپر مارکتی بوده وُ یه طوطی ِ شَرّ و شیطون و شیرین زبون ، یه روزی روزگاری این طوطی شیطون قصه ء ما از این سر فروشگاه میپره اون سر فروشگاه ، چشمتون روز بد نبینه
... سر راهش پاش میخوره به شیشه های روغن آفتاب گردان ُ همه شون میافتن میشکنن ، آقای فروشنده که میآد تو مغازه همه ء لباسش چرب ُ چیلی میشه و میبینه همه ء روغنا به باد فنا رفت ،
از عصبانیت میزنه تو سر طوطی بیچاره ، طوطی جونم کچل میشه وُ قهر میکنه وُ دیگه حرف نمیزنه
، مرد بیچاره از ناراحتی هر روز خودش رو سرزنش میکنه وُ برای باز شدن زبون ِ طوطی صدقه میده وُ
.... (از زبان مولانا بشنویم )
بود بقّالی و وی را طوطیی
خوش نوایی ، سبز ِ گویا طوطی در دُکان بودی نگهبان دکان نکته گفتی با همه سوداگران در خطاب آدمی ناطق بُدی در نوای طوطیان حاذق بُدی جست از سوی دکان سویی گریخت شیشه های روغن ِ گل رابریخت از سوی خانه بیامدخواجه اش بر دکان بنشست فارغ خواجه وش دید پرروغن دکان و جامه چرب بر سرش زد گشت طوطی کَل ز ِ ضرب روز کی چندی سخن کوتاه کرد مرد ِ بقال ازندامت آه کرد ریش بر میکند و میگفت : ای دریغ! کآفتاب ِ نعمتم شد زیر میغ دست من بشکسته بودی آن زمان چون زدم من برسرآن خوش زبان هدیه ها می داد هر درویش را تا بیابد نطق مرغ خویش را بعد سه روز و سه شب حیران و زار بر دُکان بنشسته بُد نومید وار می نمود آن مرغ را هر گون شگُفت تا که باشد اندر آید به گفت جَولقیی سربرهنه می گذشت با سر ِ بی مو ، چو پشت ،طاس و طشت طوطی اندر گفت آمد درزمان بانگ بر درویش زد که : هی فلان ! از چه ای کَل ، با کلان آمیختی تو مگراز شیشه روغن ریختی ؟ از قیاسش خنده آمد خلق را کو چوخود پنداشت صاحب دلق را کار پاکان را قیاس از خود مگیر گر چه ماند در نبشتن شیر و شیر جمله عالم زین سبب گمراه شد کم کسی ز اَبدال حق آگاه شد وقتی مردم دیدن طوطی آدم خدا ترسُ (جولیق) که خودش رواز روی زُهد و یه سری عقاید معنوی کچل کرده رو با خودش مقایسه میکنه خندشون گرفت .... و اینجاست که مولانا میگه هرچند شیر خوراکی و شیر درنده مثل هم نوشته میشن ولی زمین تا آسمون با هم فرق دارن . همسری با انبیا برداشتند اولیا را همچو خود پنداشتند گفته اینک ما بشر ایشان بشر ما و ایشان بسته ء خوابیم و خَور این ندانستند ایشان از عَمی هست فرقی درمیان بی مُنتهی سِحر را با معجزه کرده قیاس هردورا بر مکر پندارد اساس ساحران ِ موسی از استیزه را برگرفته چون عصای ِ اوعصا این عصا تا آن عصا فرقی است ژرف
زین عمل تا آن عمل راهی شگرف

وقتی این شعر رو میخوندم یاد کلام یکی از دولت مردان افتادم که با افتخار میگفتن " امروز در ایران عدالتی چون عدالت علی اجرا میشه "
، به قول مولانا :
کار پاکان را قیاس از خود مگیر گر چه ماند در نبشتن شیر و شیر این عصا تا آن عصا فرقی است ژرف زین عمل تا آن عمل راهی شگرف
در ضمن نسخه ء جدید آموزش رد شدن از خیابان برای کوچولو ها رسید
:
اول به سمت چپ که محل ردّ شدن ماشین هاست نگاه میکنیم
بعد به سمت راست که محل عبور موتورهاست نگاه میکنیم
بعد به سمت بالا که محل عبور هواپیماست نگاه میکنیم
سپس با روحی سرشار و قلبی مطمئن پا به خیابان میگذاریم
یا حق
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸۸/٥/۱۳ - ندا
اوا خدا مرگم بده ، هَمَش چند روز نبودماااا ، چه خبر شده اینجا ؟! بابا آسیه کیه ؟! دختر شیرازی کیه ؟! میترا کیه ؟! کی طرفدار احمدی نژاده ؟! چی شده اصلاُ ، این چند وقته که همه واسه خودشون بریدن ُ دوختنُ حالا هم که پوشیدن دارن کیفشُ میبرن ، این وسط سَر ِِ ما بی کلاه مونده ...
من که اصلاً تو باغ ِ بحثایی که دوستان ِ ناشناس تو نظر دهی ِ بخش ِ قبلی که همراه با تبریکات ِ گوهر بار بود نبودم ُ نیستم فقط خواهشن دعواهاتون ُ ببرین یه جا دیگه ، خانوم اینجا که سالن کشتی نیست فدات شم .
راستی سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام ، حال و احوال ِ دوستای من چطوره ؟ خوب هستین که ایشالا ، وای من شرمنده ام به خدا ، والا شمام اگه جای من بودین سَلام مَلام یادتون میرفت ، والا بعد ِ 5 ماه اومدم یه سَری به بلاگم بزنم ، پیام های دوستای دوست داشتنیم ُ بخونم ، ولی صندوق پیامُ که باز کردم دیدم بعععله چه خبر ِ ،،،، وبلاگِ بیچاره ء من ُ تنها گیر آوردن ، فکر کردن صاحاب نداره ، تا تونستن حرفای رکیک ُ بی تربیتانه زدن (که من سعی کردم تا حد امکان پاکشون کنم) ولی اگه دوستان عزیزم این پیام ها رو قبل از من دیدن ُ آزرده خاطر شدن من واقعاً ازتون معذرت میخوام ، امیدوارم که وبگردای محترمی که این جور بحثارو تو بلاگم راه انداختن دیگه تکرار نکنن (که البته ممنون میشم ازشون وگرنه که ممکن دچار مشکل شیم )
خوب بگذریم ، دیگه تعطیلات از راه رسیده وُ ایشالا وقت واسه آپ لود کردن ِ بلاگ ُ سر زدن به دوستای عزیزم زیاد شده ، هر چند یه خورده کم حوصله شدم که اونم شاید از اثرات پیری ِ زود رس ِ ، یا شایدم خدا به شما لطف کرده ، ولی خوب شما کم و کاستی ها رو میبخشین ایشالا .
میام بهتون سر میزنم ، چون خیلی دلم واسه همتون تنگ شده ،همه تون ُ دوست دارم ، این بار با دست ِ پر بر میگردم .
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸۸/٤/۱٤ - ندا
بچه ها بیاین تولّد
این جور که بوش میآد امروز تولّدِ دوسالگی بلاگمه
ولی نمی دونم چرا هر چی سِنِش میره بالا کم کارترُ تنبل تر میشه
، نمیدونم شاید هر چی بزرگتر میشه کار و بارش زیاد تر میشه
، به هر حال شما اصلا ً ناراحت نباشین خودم تنبیهش میکنم
.
خوب گناه داره حالا که تا اینجا اومدین یه تبریکی واسه پیر شدنش بگین ، دلشُ نشکنین هر چی باشه هنوز کوچولو ِ دوست داره تولدش ُ جشن بگیره
.
ولی قبلش ، وبلاگم می خواد تولّد هم دوره ای های خودشُ که واسش یه چیز ِ دیگن تبریک بگه
همه ء اون دوستایی که تو این ماه تولد شونه یا این که امسال دو سالشون میشه ( هر چند تولّدشون تو این روز نیست ولی خوب تولد همشون نزدیکه )
تولّد همتون پیشاپیش ُ پَساپَس مبارک
و از حامی ِ اصلیم جناب ِ " سکوت " هم تشکّر می کنم ، به خاطر ِ همه چی
. خوب دیگه نوبتی هم که باشه نوبتِ کیکِ وُ عرض ِ تبریکات ، زود باشین بیاین بِهِم تبریک بگین
، من دیگه صبرم سرریزُ لبریز شده ، زیاد تبریک بگینا ، اوّل خودم .
تولّد تولّد تولّدم مبارک
بیام شمعا رو فوت کنم
که صد سال زنده باشم
سلام من مثل همیشه یه شعر پر توپ و تشر دارم
... یه سلام آلبالویی خدمت همه ء دوستای گلم ، وای که چقدر دلم واسه همتون تنگ شده بود ... میدونم که خیلی دیر اومدم ولی باورکنین امکان آپ کردن رو نداشتم ... ولی الان که دارم مینویسم احساس فوق العاده ای دارم ... دلم میخواد به تک تک وبلاگاتون سر بزنم ُ به یاد گذشته دیداری تازه کنم ... احتمالا همه چی بعد از شش ماه تغییر کرده .
... مثل همیشه دیدن بچه های خیابونی وکار کردنشون تو سرمای زمستون درد آور ترین منظره ست بَرامون و در مقابل ، بی تفاوتی ِ بعضی از کسایی که دستشون به جاهایی بنده و خیلی چیزای دیگه ای که گفتنشون باعث میشه در بلاگم تخته بشه ... به یاد کورشی که ایرانی آباد درست کرده بود ... .
به کورش چه خواهیم گفت ؟
اگر سر برآرد ز خاک
اگر باز پرسد ز ما
چه شد دین زرتشت پاک
چه شد ملک ایران زمین
کجایند مردان این سرزمین
به کورش چه خواهیم گفت ؟
اگر دید و پرسید از حال ما
چه کردید بُرّنده شمشیر ِ خوش دستتان ؟
کجایند میران سر مستتان ؟
چه آمد سر خوی ایران پرستی ؟
چه کردید با کیش یزدان پرستی ؟
چرا پشت شیران شکسته ؟
در ایران زمین شاه ظالم نشسته ؟
چرا خامش و غم پرستید ... های ؟
کمر را به همّت نبستید ... های ؟
چرا این چنین زار و گریان شدید ؟!
سر سفره ء خویش مهمان شدید؟!
چه شد عِرق ِ میهن پرستیتان ؟!
چه شد غیرت و شور و مستیتان ؟!
سواران بی باک ما را چه شد ؟!
ستوران چالاک ما را چه شد ؟!
چرا مُلک تاراج می شود ؟
جوانمرد محتاج می شود ؟
چرا جشن هامان شد عزا !
در آتشکده نیست بانگ دعا
چرا حال ایران زمین ناخوش است ؟
چرا دشمنش این چنین سر کش است ؟
چرا بوی آزادگی نیست وای
بگو دشمن میهنم کیست های
بگو کیست این نا پاک مرد
که بر تخت من این چنین تکیه کرد
که تا غیرتم باز جوش آورد
زگورم صدای خروش آورد
به کورش چه خواهیم
گفت اگر سر برآرد ز خاک
وای خدا ، من چرا اینقدر موج منفی میفرستم ماجرا از این قرار ِ که یه دختر ِ جوونی واسه یه مأموریت ِ کاری مجبور میشه چند ماهی از مکزیک به آرژانتین بره ، بعد از دو ماه نامه ای از نامزد مکزیکی ِ خودش دریافت میکنه با این مضمون
" لورای عزیزم ، متأسفانه دیگر نمیتوانم به این رابطه از راه دور ادامه دهم و باید بگویم که در این مدّت ده بار به تو خیانت کرده ام !!! و میدانم نه تو و نه من شایسته ء این وضع نیستیم . من را ببخش و عکسی که به تو داده بودم را برایم پس فرست . "
، خانومها آقایون شرمنده ء اخلاق ورزشی تون ، ببخشید ببخشید دیگه تکرار نمی شه
. با یه طنز نسبتاً فِمِنیستی بحث رو عوض می کنیم و میریم تو فاز مثبت ...
:
دختر ِ جوون ِ قصه ء ما که خیلی غصه دار شد
، از همه ء همکاراش و دوستاش خواست که عکسی از نامزد ، پسر عمو ، پسر دایی و ... خودشون بهش امانت بِدن ، بعد لورای قصه ء ما همه ء اون عکس ها رو که کلّی بود با عکس روبرت ، نامزد بی وای خودش تو یه پاکت گذاشت و همراهِ یهِ یادداشت بَراش پُست کرد با این مضمون
:
" روبرتِ عزیز ، مرا ببخش امّا هر چه فکر کردم ، قیافه ء تو را به یاد نیاوردم ، لطفا ً عکس خود را از میان عکس های توی پاکت جدا کن و بقیه را به من برگردان ... .
"
راستی تا یادم نرفته منابع این پستم رو هم اعلام کنم ، اگه دوست داشتین روی این لینکها کلیک کنین .
سلام دوستان ، این بار با یه شعر ِ طنز از جناب خلیل جوادی اومدم " یه شعر که ماجرای یه خوابِ باحال و شیرینه " ، این بار یه خورده پُستم طولانی ِ ، واسه همین وِرّاجی نمیکنم ، تا خودتون بخونید ، مطمئنم خوشتون میآد :
« محکمه الهی »

یه شب که من حسابی خسته بودم ،
همین جوری چشام ُ بسته بودم ،
سیاهی چشام یه لحظه سُر خورد
یه دفعه مثل مرده ها خوابم برد
تو خواب دیدم مَحشر ِ کبری شده
محکمه ء الهی بر پا شده
خدا نشسته مردم از مرد و زن
ردیف ردیف مقابلش واستادن
چرتکه گذاشته وُ حساب میکنه
به بنده هاش عَطاب خطاب میکنه
میگه چرا این همه لج میکنید
راهتون ُ بیخودی کج میکنید
آیه فرستادم که آدم بشید
با دلخوشی کنار هم جَم بشید
دلای غم گرفته رو شاد کنید
با فکرتون دنیا رو آباد کنید
عقل دادم برید تدبّر کنید
نه اینکه جای عقل ُ، کاه پر کنید
من بهتون چقدر ماشالا گفتم
نیافریده باریکلا گفتم
من که هواتون ُ همیشه داشتم
حتی یه لحظه گشنه تون نذاشتم
امّا شما بازی نکرده باختین
نشستین و خدای جَعلی ساختین
هر کدوم از شما خودش خدا شد
از ما و آیه های ما جدا شد
یه جُو زمین ُ این همه شلوغی
این همه دین ُ مذهب دروغی
حقیقتاً شماها خیلی پَستین
خر نباشین گاو ُ نمی پَرستین
از توی جمع یکی بلند شد ایستاد
بلند بلند هِی صلوات فرستاد
از اون قیافه های حق به جانب
هم از خودی شاکی هم از اَجانب
گفت چرا هیشکی روسری سرش نیست
پس چرا هیشکی پیش ِ همسرش نیست
چرا زَنا این جوری بد لباسن
مردای غیرتی کجا پَلاسن
خدا بهش گفت بِتَمَک حرف نزن
این جا که فرقی ندارن مرد و زن
یارو کِنِف شد ولی از رو نرفت
حرف خدا از تو گوشاش تو نرفت
چشاش می چرخه نمی دونم چِش ِ
آهان می خواد یواشکی جیم بشه
دید یه کمی سرش شلوغه خدا
یواش یواش شد از جماعت جدا
با شکمی شبیه بُشگه ء نفت
یهو سرش رو پایین انداخت ُ رفت
قراولا چند تا بهش ایست دادن
یارو وا نستاد ، تا جلوش واستادن
فوری در آورد واسشون چک کشید
گفت : « ببرید وصول کنید خوش بشید
دلم برای هوری ها لَک زده
دیر برسم یکی دیگه تک زده
اگه نرَم هوریه دلگیر میشه
تو رو خدا بذار برم دیر میشه »
قراول ِ حضرت حق دمش گرم
با رشوه ء خیلی کَلون نشد نرم
گوشای یارو رو گرفت تو دستش
کِشون کِشون برد ُ یه جایی بَستِش
رشوه ء حاجی رو ضمیمه کردن
توی جهنم اون ُ بیمه کردن
حاجی ِ داشت بلند بلند قُر میزد
داشت رو عصابا تلنگر میزد
خدا بهش گفت دیگه بس کن حاجی
یه خورده هم حبس نفس کن حاجی
این همه آدم رو معطّل نکن
بگیر بشین این همه کَل کَل نکن
یه عالمه نامه داریم نخونده
تازه هنوز کُرات دیگه مونده
نامه ء تو، پُر از کارای زشته
کی به تو گفته جات توی بهشته
بهشت جای آدمای باحاله
و ِلِت کنم بری بهشت ، مَحاله
یادته چقدر ریا میکردی
بنده های ما رو سیا میکردی
تا یه نفر دورُ ورت می دیدی
چقدر ولَضالین ُ می کشیدی
این همه که روضه و نوحه خوندی
یه لقمه نون دست ِ کسی رسوندی
خیال میکردی ما حواسمون نیست
نظم و نظام هستی کشکی کشکی ست
هر کاری کردی بچه ها نوشتن
میخوای برو خودت ببین تو زونکن
خلاصه ، وقتی یارو فهمید اینه
بازم درست نمی تونست بشینه
کاسه صبرش یه دفعه سر میرفت
تا فرصتی گیر میاورد در میرفت
قیامته اینجا ، عجب جایی ِ
جون ِ شما خیلی تماشایی ِ
از یه طرف کلّی کشیش آوردن
کِشون کِشون همه رو پیش آوردن
گفتم این ها رو که قطار کردن
بیچاره ها مگه چی کار کردن
ماموره گفت میگم بهت ، من الآن
مفسد فی الارض که میگن ، همین هان
گفت اینا بهشت فروشی کردن
بی پدرآ خدا رو جوشی کردن
به نام دین حسابی خوردن اینها
کفر خدا رو در آوردن اینها
بد جوری ژاندارک ُ اینا چزوندن
زنده توی آتیش اون ُ سوزوندن
روی زمین خدایی پیشه کردن
خون گالیله رو تو شیشه کردن
اگه بهش بگی کلاتُ صاف کن
بهت میگه بشین ُ اعتراف کن
همیشه در حال نظاره بودن
شما بگو اینا چی کاره بودن ؟
خیّام بود ، یه بُطری هم تو دستش
رفت ُ یه گوشه ای گرفت نشستش
حاجی بلند شد با صدای بلند
گفت: این آقا باید بره جهنم
خدا بهش گفت : « تو دخالت نکن
به اهل معرفت جسارت نکن
بگو چرا به خون این هلاکی
این که نه مدعی داره نه شاکی
نه گرد و خاک کرده وُ نه هیاهو
نه عربده کشیده وُ نه چاقو
نه مال این ، نه مال اون ُ برده
فقط عرق خریده رفته خورده
آدم خوبی ِ هواش ُ داشتم
اینجا خودم براش شراب گذاشتم »
یهو شنیدم ایست خبر دار دادن
نشسته ها بلند شدن واستادن
حضرت اسرافیل از اون ور اومد
رفت روی چار پایه وُ چند تا صور زد
دیدم دارن تخت روون میارن
فرشته ها رو دوششون میارن
مونده بودم که این کیه خدایا !
تو محشر این کارا چیه خدایا !
فکر میکنین داخل اون تخت کی بود ؟
الآن میگم ، یه لحظه ، اسمش چی بود !؟
همون که کارش عالی بود
اون که تو دنیا مثل توپ صدا کرد
همون که این لامپا رو اخترا کرد
همون که کارش عالی بود ، اون دیگه
بگین بابا ، توماس ادیسون دیگه
خدا بهش گفت : « دیگه پایین نیا
یه راست برو پیش ِ انبیا
وقت ُ تلف نکن توماس ، زود برو
به هر وسیله ای اگر بود برو
از روی پُل نرو، یه وقت میا ُفتی
میگم هوایی ببرندُ مُفتی
باز حاجی ساکت نتونست بشینه
گفت مفهوم عدالت که میگن اینه ؟!
توماس ادیسون که مسلمون نبود
این بابا اهل دین و ایمون نبود
نه روضه رفته بود نه پای مِنبَر
نه شِمر می دونست چیه ، نه خنجر
یه رکعت هم نماز شب نخونده
با سیم میماش شب رو به صبح رسونده
حرفای یارو که به اینجا رسید
خدا یه آهی از ته دل کشید
حضرت حق خودش رو جا به جا کرد
یه کم به این حاجی نیگا نیگا کرد
از اون نگاهای عاقل اَندر،
سَفیه ِش ُ ، باید بیارم این وَر
با اینکه خیلی خیلی خسته هم بود
خطاب به بنده هاش دوباره فرمود
« شما عجب کلّه خَرایی هستین
بابا عجب جونِوَرایی هستین
شِمر اگه بود آدولد هیتلر هم بود
خنجر اگر بود رُوِلوور هم بود
حیفه که آدم خودش ُ پیر کنه
و سوزنش فقط یه جا گیر کنه
میگید توماس ِ من مسلمون نبود
اهل نماز ُ دین و ایمون نبود
اولاً از کجا می گید این حرف ُ
در بیارید کلّه ء زیر برف ُ
اون منو بهتر از شما شناخته
دلیلش هم این چیزایی که ساخته
درسته گفته ام عبادت کنید
نگفته ام به خلق خدمت کنید ؟
توماس نه بمب ساخته ، نه جنگ کرده
دنیا رو هم کلّی قشنگ کرده
من یه چراغ که بیشتر نداشتم
اونم تو آسمونا کار گذاشتم
توماس تو هر اتاق چراغ روشن کرد
نمیدونید چقدر کمک به من کرد
تو دنیا هیچ کی بی چراغ نمونده
یا اَگرَم مونده تو باغ نبوده »
خدا برای حاجی آتش افروخت
دروغ چرا یه کم دلم براش سوخت
طفلی تو باورش چه قصرا ساخته
امّا به اینجا که رسیده باخته
یکی میاد یه حاله ای باهاشه
چقد بهش میاد فرشته باشه
اومد رسیدو دست گذاشت رو دوشم
گفت: « تو که کلّه ات پُر ِ قرمه سبزی ست
وقتی نمی فهمی ، بپرسی بد نیست
این که نشسته یک مقام والا ست
مترجم ِ ، رفیق ِ حق تعالی ست
خود ِ خدا نیست ، نماینده َش ِ
مورد اعتمادش ِ ، بنده َش ِ
خدای لم یَلِد که دیدنی نیست
صداش با این گوش ها شنیدنی نیست
شما زمینی ها هَمش همین اید
اون وَر ِ میزی رو خدا می بینید »
همینجوری میخواست بلند شه نم نم
بهم گفت که پاشو ، باید بری جهنم
وقتی دیدم منم گرفتار شدم
داد کشیدم یه دفعه بیدار شدم .
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٧/٥/۱۱ - ندا
میلاد شیر خدا ، روز پدر مبارک یعنی کلاً بابایی روزت مبارک
میلاد حضرت خاتون . روز بانو مبارک
یعنی کلا ً مامانی روزت مبارک

از عدم گردم عدم چون ارغنون گویدم « اِنّا اِلیه الرّاجعون »
سلام دوستای خوبم ، این بار چیزی برای گفتن ندارم جز عرض تاسف و تسلیت برای درگذشت هنرمند مورد علاقه و دوست داشتنیم ، استاد نادر ابراهیمی . واقعا حیف به صدای رسا و اشعاری که نا گفته موند . من که عاشق ِ ترانه ء " ای ایران ِ" استاد ابراهیمی بودم ، حتما شما هم با من هم عقیده این ...
ما برای ، جاودان ماندن عشق پاک
رنج دوران برده ایم
ما برای ، پُرسیدن نام گلی نا آشنا
چه سفر ها کرده ایم
ما برای ، بوسیدن خاک سر قلّه ها
چه خطر ها کرده ایم
ما برای ، آن که ایران گوهری تابان شود
خون دلها خورده ایم
ما برای ، آن که ایران مهر خوبان شود
رنج دوران برده ایم
البته این ترانه با صدای خود استاد ابراهیمی قشنگ تر ِ .. تسلیت
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٧/۳/٢۳ - ندا
به قول یریا :
از گل وا شده ء دورترین بوته خاک
به تو ای دوست سلام
حالت آیا خوب است ؟
روزگارت آبی ست ؟
همه اینجا خوبند
نی لبک میخواند
قاصدک میرقصد
باد عاشق شده است
فکر من باش که من فکر توام ...
سلام ، احوال ِ دوستای ما چطوره ؟ خوب هستین که ایشالا . اُ خدای من ، به نظر میاد روزگار بد جور قمر در عقرب شده ، اَه بابا ، همه چی به بخش خصوصی پیوسته حتی بنزین ، ِا راستی بنزین گفتم یاد اس ام اس الهام افتادم ، نصف شبی بهم اس ام اس زده از خواب ناز بیدارم کرده میگه " سلام عزیزم ، قربونت برم کاری نداشتم ، فقط میخواستم بدونم ایران این نفتایی رو که میفروشه بشکه شون رو پس میگیره یا نه ... ؟ "
خلاصه کلام من موندم این وزیر وزرا ، اون بالا بالا ها چی کار دارن میکنن که قیمتا هفته ای دو برابر میشه ، کلاً قیمتا یه چیزی تو مایه های تکثیر سلول ، تکثیر میشه ، نه ببخشید بالا میره . خوب هر چی باشه سال ، سال ِ نو آوری و شکوفایی ِ و دولت ما هم که پایبند عدالت علی .
چند روز پیش شنیدم ، یکی از هم شهری ها پول خرید تخم مرغ رو نداره ، دیگه چی باید گفت .. دیدن کوچولوی گل فروش دور چار راه ، پسر بچه ای که فال حافظ میفروشه ، واکسی ِ کنار ِ پیاده رو .. .
به قول عصّار :
باز بوی باورم خاکستری ست
صفحه های دفترم خاکستری ست
پیش از اینها حال دیگر داشتم
هر چه میگفتند باور داشتم
تیرها زهر هَلاهِل خورده اند
عشق ورزان مُهر باطل خورده اند
باز هم بحث عقیل و مرتضی ست
آهن تفتیده ء مولا کجاست ؟!
نه فقط حرفی از آهن مانده است
شمع بیت المال روشن مانده است
دستها را باز در شب های سرد
ها کنید ای کودکان ِ دوره گرد
مژدگانی ای خیابان خواب ها
میرسد ته مانده ء بشقاب ها
در صفوف ایستاده در نماز
ابن مُلجَم ها فراوانند باز
سر به لاک خویش بردید ای دریغ
نان به نرخ روز خوردید ای دریغ
گیر خواهد کرد روزی روزیت
در گلوی مال مردم خوارها
من به در گفتم ولیکن بشنوند
نکته ها را مو به مو دیوارها
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٧/۳/۱۱ - ندا